زادروز آفرینش شاملو با تمامی سروده هایش بر تمامی تاریخ انسان فرخنده باد.
... بی یاد آر: / تاریخ ما بی قراری بود / نه باوری / نه وطنی
... من بامداد نخستین و آخرینم / هابیلم من بر سکوی تحقیر / شرف کیهانم من تازیانه خورده خویش / که آتش سیاه اندوهم / دوزخ را / از بضاعت ناچیزش شرمسار میکند ...
غافلان همسازند / تنها طوفان کودکان ناهمگون میزاید ...
بی آنکه دیده بیند / در باغ احساس میتوان کرد / در طرح پیچ پیچ مخالف سرای باد / یاس موقرانه برگی که بی شتاب بر خاک مینشیند ...
... و نگاهت راز آتش است ...
... بی نجوای انگشتانت / فقط / و جهان از هر کلامی خالی است
...
+ نوشته شده در جمعه بیستم آبان 1390ساعت 22:8  توسط پیروز زمانپور
|
چند شعر از خانم آزیتا قهرمان در سایت http://fa.shahrgon.com خواندم و به دلم نشست. گمان میبرم در کارش پیگیر است و ساختار و لحن زبان در این شعر ها جایی برای اندیشه ناتمام باقی میگذارد.
شعر ترکیبی است از شعر حجم و سپید با تصاویر سورریال و گاه رومانتیک. شعر میان فرم و محتوی سرگردان است. گاهی واژه ها تا می آیند بار اسطوره ای خود را به جادوی موسیقی درونی نشان دهند و به هسته اشیا برسند، این سمفونی نوزاد قربانی یک ملودرام کهنه میشود. شاعر به فرا زبان شعر بسیار نزدیک است " ... تمام روز هایی که پاره کرده ای / در حروف غایب فشارم میدهد..." ولی وسوسه طعم هیجان انگیز زندگی رهایش نمیکند " ... با مرگ هم خوابیده ام / زیر همین باران ...". راستش را بخواهی من هم از این نوع شعر لذت میبرم ، فلسفه سپید شعر اما زایش دوباره و هماره است، لذت آن بیواسطه و درک آن ناممکن و بدور از حشو و زواید ، ما گاهی هنوز به ضعف ها و غریزه های پنهان و آشکار خود در آرایش غلیظ شعور ومنطق ادامه میدهیم.
با هم شعری از وی میخوانیم البته با اجازه ایشان:
زنی که آمد مرا بپوشد
حتی شبیه دریایی
با قایق های پیر
زیباتر نشد زنی که آمد مرا بپوشد
ترس ها در خطوط آبی لو می روند
از ما یکی می خواست
خود را به شعر بیاویزد
دومی منقار خونی تو را
در زخم چرخاند و رفت
ملال زاییدن را کند کرده بود
و خستگی
روی دویدن دهان اسب می کشید
شراب را چکیدم
و پاییز دیگری انگورها را نوشت
تمام روزهایی که پاره کرده ای
در حروف غایب فشارم می دهد
درد را لیسیده ای
و چشمان سیاه
اعتنایی به زوزه ها نداشت
شعر قدم های آهسته ای بود
از تقلید پرنده در گودی زمین...
آزیتا قهرمان
+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم خرداد 1390ساعت 15:39  توسط پیروز زمانپور
|
نخستین صدایی که از لذت
دیدن غروب آفتاب از گلوی نخستین انسان برآمد، نخستین شعر جهان بود.و فردای آنروز با برامدن
آفتاب زبان آغاز شد. هر شعری خواننده خاص خودش را دارد. سبک و
مکتب و تاریخ هم ندارد. مهم آنست که چون رعد، سکوت مرداب خشکیده متروک بی رونق ذهن
تو را روشن کند و به هم ریزد و از خواب بیدار شوی و تا مدتی که بسته به شعر بودن
شعر دارد، به آن سمفونی بی بدیل نت های واژه بیندیشی و باز هم نفهمی که ... شعر
فراغت زندگی نیست ... هلاکت مرگ است.
+ نوشته شده در یکشنبه یکم خرداد 1390ساعت 21:10  توسط پیروز زمانپور
|
ما از
پدیده های پیرامون و دگرگونی های تجربی به مفاهیم مجرد و نشانه های ذهنی رسیده
ایم.زبان وجه عینی انرژی رابطبین دو
ذهناست.
بین تمامی ذرات و اشیاء هستی
نیروی کشش و دفع در حال عمل است. زبان شکل تکامل یافته و پیچیده تر همان انرژِی
ناپیدای مدار ها و فضا های مجازی است که
تمامی اجزای هستی را به هم پیوند میدهد.
بنابراین تمام روابط آوایی، نشانه ها و
پدیده های هستی ، نشات یافته از نوعی خلا معنایی و حاوی نسبیت های مفاهیم بی هدف
اما در مقیاس حقیر ما دارای جاذبه غریزی تفاوت گذاری و فاصله بندی است ، نقشی که
به هر واک یا واژه واگذار میشود .
اینریز
واحد ها ساختاری نا مفهوم اند که زنجیره شکستن های آن ، از معنای فیزیکی – فلسفی
جهان تا نانو صدا های علمی – تخیلی در هسته زبان تا بی نهایتی که برساخته ذهن
تکامل نایافته ماست ، تکرار پر ملال حدیث منسوخی است.
+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم آذر 1389ساعت 20:48  توسط پیروز زمانپور
|
+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم مهر 1387ساعت 0:51  توسط پیروز زمانپور
|
در این وبلاگ تلاش شده است تا هسته حقیقت شعر ، تلخ یا شیرین ، از پس پوست لطیف و فریبای همرنگی ها ی اجتماعی دیروز و امروز ، قدرت ویرانگر خود را نشان دهد ...
تا به من نشان دهند راه رهایی کجاست این ناخدا را که به مرگ پیوسته است ..... ف.گ.لورکا