شعر سپید،شعر ناب،نقد و نظر
چو باران را میشنوی- اکتاویو پاز

برگردان به پارسی: پیروز زمانپور


به من گوش کن

هم چو باران 

هیچ از پریشان و موشکاف

که ریز می بارد و آهسته  میروی

در هوای لحظه ای که آب می شود

شب نیامده روز می رود

در پیچ و خم شکفتن مه

ظهور زمان

در کمانه مکث 

به من گوش کن

هم چو باران 

ناشنیده مرا بنیوش

با چشم هایی گشاده به  خویش اندر خواب 

به  پنج حس تمام گوییا هشیار 

میبارد  آرام  گام

و واژه را بخش میکند باران

واژه های شناور آب  در هوا

آنچه ما هستیم و هست

همین لحظه  با همه  سال و روز هایش

هیچ وقتی همه اندوه

به من گوش کن

همچو باران

می درخشد سنگفرش خیس

بخار و دور 

سر میزند  شب و در من خیره میشود

به صورتی شبانه

گیسو برقی آهسته

تو همان تویی و اندامت  بخار

رهگدر خیابان و پیشانی منی

رد پای آب  گذشته بر چشم های من

به من گوش کن

همچو باران

در عبور خیس تو از خیابان  سنگفرش می درخشد

و از موج  نفس های سنگین تو پیداست

که ابر گمشده  شب در بستر خواب  توست

باران سرانگشتان تو پیشانی مرا فرو می نشاند

شعله  سرانگشتانت چشم هایم را می سوزد

هوای سرانگشتانت پلک های زمانه  را می گشاید 

چشمه  چشم انداز  رستاخیز

به من گوش کن

همچو باران

رفتن سال ها ، بازگشت  لحظه ها 

صدای پا را از پشت دیوار می شنوی

هیج نیست ،  تو می شنوی

اکنون  وقتی دیگر است

به صدای قدم ها گوش کن

اکنون  وقتی دیگر است

به صدای قدم ها گوش کن

آفریننده  ناکجا های  بی وزنی

بارانی  را که می بارد بر ایوان می شنوی 

شبی شب تر اینک در بیشه هاست

برگ های باغ  برق آشیان

باغی گرفتار و  بی قرار شبیخون 

و تویی

چون سایه بر این برگ افتاده ای


متن شعر به پارسی دوباره آمده است، شاید خوانش آن در تصویر کمی سخت باشد. شعر 

نخستین به زبان اسپانیولی نوشته شده و در برگردان آن به پارسی از متن انگلیسی استفاده شده است. این را آورده ام تا دوستان آشنا به نقد پردازند.


As One Listens To The Rain


 listen to me as one listens to the rain,

not attentive, not distracted,

light footsteps, thin drizzle,

water that is air, air that is time,

the day is still leaving,

the night has yet to arrive,

figurations of mist

at the turn of the corner,

figurations of time

at the bend in this pause,

listen to me as one listens to the rain,

without listening, hear what I say

with eyes open inward, asleep

with all five senses awake,

it's raining, light footsteps, a murmur of syllables,

air and water, words with no weight:

what we are and are,

the days and years, this moment,

weightless time and heavy sorrow,

listen to me as one listens to the rain,

wet asphalt is shining,

steam rises and walks away,

night unfolds and looks at me,

you are you and your body of steam,

you and your face of night,

you and your hair, unhurried lightning,

you cross the street and enter my forehead,

footsteps of water across my eyes,

listen to me as one listens to the rain,

the asphalt's shining, you cross the street,

it is the mist, wandering in the night,

it is the night, asleep in your bed,

it is the surge of waves in your breath,

your fingers of water dampen my forehead,

your fingers of flame burn my eyes,

your fingers of air open eyelids of time,

a spring of visions and resurrections,

listen to me as one listens to the rain,

the years go by, the moments return,

do you hear the footsteps in the next room?

not here, not there: you hear them


in another time that is now,

listen to the footsteps of time,

inventor of places with no weight, nowhere,

listen to the rain running over the terrace,

the night is now more night in the grove,

lightning has nestled among the leaves,

a restless garden adrift-go in,

your shadow covers this page.

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم فروردین 1393ساعت 18:33  توسط پیروز زمانپور | 

اينجا مجال نيست

بيرون باغ را مي تکانند

اين اسکلت ايستاده مردگان

که غباري سوار افروز

در حفره نگاهش ميدرخشد

ريشه در گوشت خاک ميدواند

استخوان زنده من

تا باغ تکان ميخورد

از غارتي که مجال را

محال مي کند 

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم فروردین 1393ساعت 1:48  توسط پیروز زمانپور | 

به باران ها گوش کنيد

و بدانيد

از آنچه فرو ميريزد

همه بر جاي نخواهد ماند

و هنوز چيزي باقي است

و کسي هنوز هست

تا غم اين هنگامه بنشيند

غم اين شاد

شاد و بي غريزه پنهان

چون عطري خفته

ميان بوسه هاي کودکانه تو

و نرگس هاي نرسيده خاک

باز ميگردد و باز ميگذرد

و آنکه ايستاده است تا رود بگذرد

نيز ميگذرد

چون اسب ها

که به رنگ ابلق آفاق ميگذرند

و زير اين باران بي هنگام

همه چيزي پاک ميشود

به جز هيجاني

که جهان بدان سخن ميگويد

و هذياني که

دوستي تپش هامان را

از هم ميگسلد

و تا گوش ميکنيد

با همه باران جهان

باز ترک ميخورد

با همه درياهاش

باز نميشکوفد اين خاک

بارنمی گشاید

تا در خود فرو رود

تا به خاک خوبتري خو کند 


+ نوشته شده در  جمعه یازدهم بهمن 1392ساعت 13:29  توسط پیروز زمانپور | 

پیش از برآمدن خورشید-واژه ای

از مشرق دهان تو

آدمی گلویش را

چگونه به یک پیاله شعر ناب تر میکرد

 پیش از صدا چه بود

من چگونه تو را دید

بعد از چگونه چه شد

دمیدن متن تو چگونه در تن من

چرا در انفجار نشانه نخستین

مضمون گمشده  در کوچه شب های شعر

ستاره های روبروی هم هنوز

تصویر و تکثیر خود را تکرار میکنند

همچون من که  به تو

یا صدا که به واژه

یا پنجره که به آغوش دیوار

و  شب ها  که به شبنم  ها تکرار می شوند

پیش از رقص قلم موی پریشان تو

بر شانه های پیش از دست های من

چه کسی نقش ها تقسیم کرده بود

                                        - پیروز زمانپور -


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم آبان 1392ساعت 0:22  توسط پیروز زمانپور | 

گاهي که عشق را

از دل خود

          دور مي کنيم

آبي کبود مي شود

اختر

       چراغ گور

باد جاري مي شود

واژه کمانه مي کند

و اسب ها مغرور

کپل عريان

از مگس معنا

            مي پوشانند

دل اينک

به قدر چند عشق

                  دور است

صندلي پشت ميز نشسته

و آدمي

      که پايه اش لق شده

خود را

     به کوچه غروب مي زند

دودي کبود

رويايش را

    بر بوم هوا مي کشد

و دردي بي کلام

چای اميد را

با قند تلخ حيات مي نوشد .

                 -پیروز زمانپور-

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم مرداد 1392ساعت 23:32  توسط پیروز زمانپور | 

بي سنگ

آوار زمين چه ميشود

چه ميشکند هنگام لحظه ها

اين نيست که ميماند

شبيه آبها نيست

اين رود بي گذشت

يک آسمان ابر خاطره

بي عطر آفتاب و

بي نم نم نسيم

و يک پاييز گل

بي پرده و پرنده

بي مرگ

امکان جهان چه ميشود

چه ميخوانند

زنان زيبا ترين ماتم ها

دوشيزگان مادر

با درد ماهتاب

بي قرص هاي ماه

چه بي طرح خاطره آبي

چه بي سنگ

اين مفهوم نيست

اين زمان بي گذشت

چه ميشکفد

هنگام حدس ما

شب هاي سال ها که ميگذرند

بي سنگ

بر خاک زمين چه ميگذارند

آرواره هاي زمين چه ميجوند .

1374 - پیروز زمانپور

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم فروردین 1392ساعت 23:51  توسط پیروز زمانپور | 
 

دنیا در این دم روزگار دور دستی بود

من شعر خود را پیش از این آغاز میکردم

دارد میان شعر من آرام میگیرد

یک واژه دشوار

شاید کنار خانه من شاخه خشکی

مرا هم جشن میگیرد

آبان گذشت و هیچ

پاییز نام  هیچ فصلی  نیست

هیچ هست آیینه آن نیست نیست

دنیا به دنیا آمد و

پاییز پیچیده تر از آن بود

مرگ که می بارید

ایدون مژدگان آفریدن بود

یا در این دنیا نگاری ناگهان

بر من نگاهی را گران تر

تا به گرد آن گناه انگار

تاری بست خوشتر

دل در این باره حرفی نگفت

دنیا در این شب آسمان سرد و صافی بود

من روز خود را پیش از این آغاز میکردم

۱۳۹۱ - پیروز زمانپور

+ نوشته شده در  شنبه هفتم بهمن 1391ساعت 1:41  توسط پیروز زمانپور | 

آرزویت را

به آبی بی پایان میسپارم

تا بر این سینه خشکسال ببارد

تا نسیم های تشنه بنوشند

تابستان

قطره ای از رویایت برمیدارد

نطفه نگاهت

ابر های عقیم را بارور میکند

و نوزاد عشق تو

از دهانه رود ها

آبی دریا را مینوشد

میبوسمت

تا به گذشته بازگردم

و هستی تو را

میان سال هایی که نبودی

تقسیم کنم

لب هایت

نیمه های شب شکوفه سیب است

به تمام سال هایی

که دستهایت در دست من نبود

عمری دوباره می بخشد

با تو به آغاز میرسم

و سرانجام با تو به آخر میرسد

بگذار تا در واپسین نفس

عشق عمیق تو

 از ابدیت مرگ من پیر تر باشد

رویایت را به آسمان نمیدهم تا ببارد

و رود هایش به دریا بریزند

به نسیم نمیدهم

تا باغ را آبستن کند

به کسی نمیگویم

تا حضورت میان خاطره ها

سهم مرا کوچکتر کند

نه

روزی رویایت را

با خود به خاک خواهم برد

تا آرام گیرد

باز ایستد

و زمین آرزوی دیربازش را 

به گردش آفتاب

باز یابد

تیر 91 - پیروز زمانپور

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم شهریور 1391ساعت 3:8  توسط پیروز زمانپور | 

 

باز پاییز

باز زیبایی زرد این زمین

باز بازی با تمام آنچه هست

باز مانده در گلوی سرزمین

روزی و روزگاری

از کوچه های رندان

آنسو تر از غزل  

زخم و استخوان

نسیم صبا میگذشت

وخون خالص یک تاریخ

به خاک شهوت بهشت میریخت 

در سرداب های نمور قصیده و غزل

زوال خاطره این قوم باشکوه

میان سبز خطان و ابرو خمان

در چاه پیاله های مستان

دهان به دهان به تلخ می رفت

ما  گوش جان به نصیحت الملوک می دادیم

هنگامی که خروسخوان سرخ فلق

شرمسار چشم خونین مادران تیسفون بود

ما در سماع  بی خودی شمس و نوچگان

دوشیزگان باردار نطفه های بادیه را

گوش به فراموشی سپردیم

آنجا که رگ تاریخ ما را زدند

آنجا نژاد مان را به حراج گذاشتند

آنجا که هنوز ما را شستشو میدهند

از واپسین خاطره های بازمانده

در گلوی سرزمین من 

پیروز زمانپور - پاییز 1390

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم اسفند 1390ساعت 12:59  توسط پیروز زمانپور | 

من از درون

به یک سخاوت غمگین

                       رسیده ام

من هراس بیرونم

جامی که سرشار ازاین همه هیچ را

سر می کشم

تا آن رگ کبود رسیده باشد

پیاده تر از پیوست هایی

که دور آن سیاهه سنگین را

هاله کرده است

شب تا به روی رویا    

نرم تر

 چون لب زیرین برگشته از تمنا

خواب خراب را

منت نهاده است

جام بیرونم اما

سر میکشدم حیات

به یک نفس

ما همه یک شب

به آن شراب کهنه اندوه

لب های چشمی را

تر کرده ایم

آن حریص شادی ما

آن جوانتر و سرخ

ما  جراحت  لخت.

                                     1388 - پیروز زمانپور

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم بهمن 1390ساعت 16:10  توسط پیروز زمانپور | 

آهنگ حریر میکند

 ساق سپید  شعر

میان برگه ها ی سیب 

انار میرسد

چنان مهری که رفته

بر روزگار گذشته

بهاری بلند

در  پاییزی کوتاه

ودرک دره های  ژرف

به تاریکی قله ها میرسد

تا عقده عقاید را بگشاید

خستگی از پای مانده

زمین را می چرخاند

و ساعت شنی بی پایان

برکاسه استخوان میریزد

صخره ساحل

از چروک پیشانی دریا

صاف میشود

و طعمه حسرت

ازمرغ و ماهی

محروم  است

شاخه میز

در اتاق پاییز

شکوفه کرده

و جویبار سیاه

به خشک سالی جاریست

                                         1388 - تهران - پیروز زمانپور

+ نوشته شده در  شنبه هشتم بهمن 1390ساعت 0:46  توسط پیروز زمانپور | 

شهر

           همه شهر

يکي خواب تند مي بيند

مادران ميدان

          از افسانه و زخم ميسوزند

و بازماندگان بزرگ

فنجان باژگونه شب را

                             تعبير مي کنند

شبي همه شب

               يکي پرنده ناچار

                            دردانه اي صدا در منقار

بيضه رسيده صبح را

گرما گرم

                    مي شکند .

                                                  - پیروز -

+ نوشته شده در  جمعه بیستم آبان 1390ساعت 22:34  توسط پیروز زمانپور | 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

زادروز آفرینش شاملو با تمامی سروده هایش بر تمامی تاریخ انسان فرخنده باد.

... بی یاد آر: / تاریخ ما بی قراری بود / نه باوری / نه وطنی

... من بامداد نخستین و آخرینم / هابیلم من بر سکوی تحقیر /  شرف کیهانم من تازیانه خورده خویش /  که آتش سیاه اندوهم / دوزخ را / از بضاعت ناچیزش شرمسار میکند ...

 غافلان همسازند / تنها طوفان کودکان ناهمگون میزاید ...

 بی آنکه دیده بیند / در باغ احساس میتوان کرد / در طرح پیچ پیچ مخالف سرای باد / یاس موقرانه برگی که بی شتاب بر خاک مینشیند ...

... و نگاهت راز آتش است ...

... بی نجوای انگشتانت / فقط / و جهان از هر کلامی خالی است

...

 

+ نوشته شده در  جمعه بیستم آبان 1390ساعت 22:8  توسط پیروز زمانپور | 
 

 

و ابر ها ی سر سبز ...

از پاییز برگی بر جای مانده است

میان گل و میوه و لبخند

چون پنیر ماه در صبحانه آسمان

چون عسل دهان تو

در کندوی شب من

و چون پاسخ های بسیار

که سوال شان از یاد رفته است

و ابر های سنگین تفکر

که سیاه می شوند

و نمی فهمند

و می بارند

بر جای مانده ام

از کاروانی که نرفته است

چون لکه ابری زرد

در بنفشه آسمان

                  -پیروز-

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم خرداد 1390ساعت 15:49  توسط پیروز زمانپور | 
چند شعر از خانم آزیتا قهرمان در سایت http://fa.shahrgon.com خواندم و به دلم نشست. گمان میبرم در کارش پیگیر است و ساختار و لحن زبان در این شعر ها جایی برای اندیشه ناتمام باقی میگذارد.
شعر ترکیبی است از شعر حجم و سپید با تصاویر سورریال و گاه رومانتیک. شعر میان فرم و محتوی سرگردان است. گاهی واژه ها تا می آیند بار اسطوره ای خود را به جادوی موسیقی درونی نشان دهند و به هسته اشیا برسند، این سمفونی نوزاد قربانی یک ملودرام کهنه میشود. شاعر به فرا زبان شعر بسیار نزدیک است " ... تمام روز هایی که پاره کرده ای / در حروف غایب فشارم میدهد..." ولی وسوسه طعم هیجان انگیز زندگی رهایش نمیکند " ... با مرگ هم خوابیده ام / زیر همین باران ...". راستش را بخواهی من هم از این نوع شعر لذت میبرم ، فلسفه سپید شعر اما زایش دوباره و هماره است، لذت آن بیواسطه و درک آن ناممکن و بدور از حشو و زواید ، ما گاهی هنوز به ضعف ها و غریزه های پنهان و آشکار خود در آرایش غلیظ شعور ومنطق ادامه میدهیم.
با هم شعری از وی میخوانیم البته با اجازه ایشان:

زنی که آمد مرا بپوشد

حتی شبیه دریایی

با قایق های پیر

زیباتر نشد زنی که آمد مرا بپوشد

ترس ها در خطوط آبی لو می روند

از ما یکی می خواست

خود را به شعر بیاویزد

دومی منقار خونی تو را

در زخم چرخاند و رفت

ملال زاییدن را کند کرده بود

و خستگی

روی دویدن دهان اسب می کشید

شراب را چکیدم

و پاییز دیگری انگورها را نوشت

تمام روزهایی که پاره کرده ای

در حروف غایب فشارم می دهد

درد را لیسیده ای

و چشمان سیاه

اعتنایی به زوزه ها نداشت

شعر قدم های آهسته ای بود

از تقلید پرنده در گودی زمین...

                                  آزیتا قهرمان

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم خرداد 1390ساعت 15:39  توسط پیروز زمانپور | 

نخستین صدایی که از لذت دیدن غروب آفتاب از گلوی نخستین انسان برآمد، نخستین شعر جهان بود. و فردای آنروز با برامدن آفتاب زبان آغاز شد. هر شعری خواننده خاص خودش را دارد. سبک و مکتب و تاریخ هم ندارد. مهم آنست که چون رعد، سکوت مرداب خشکیده متروک بی رونق ذهن تو را روشن کند و به هم ریزد و از خواب بیدار شوی و تا مدتی که بسته به شعر بودن شعر دارد، به آن سمفونی بی بدیل نت های واژه بیندیشی و باز هم نفهمی که ... شعر فراغت زندگی نیست ... هلاکت مرگ است.

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم خرداد 1390ساعت 21:10  توسط پیروز زمانپور | 

 


با هم بيا

بگو که حس ما مرسوم نيست

وقتي که چکه ميشود دريا

بر کنده کناره و

بر جيغ مرغ شادي و

بر کف جاويد

وانهاده هياکل مسرور را

به هفت توي مسائل

به هيئت از دست دادگي و

مرگ بارگي

از چکه اي بزرگ بيا

بر ململ هلاهل و

بر سفره مشام

بگو که ساحل اينجا

مقصود نيست

بگو که خرمن اينجا

محصول نيست.

                              پیروز

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم آذر 1389ساعت 0:43  توسط پیروز زمانپور | 
ما از پدیده های پیرامون و دگرگونی های تجربی به مفاهیم مجرد و نشانه های ذهنی رسیده ایم.زبان وجه عینی انرژی رابط  بین دو ذهن   است. 

بین تمامی ذرات و اشیاء هستی نیروی کشش و دفع در حال عمل است. زبان شکل تکامل یافته و پیچیده تر همان انرژِی ناپیدای  مدار ها و فضا های مجازی است که تمامی اجزای هستی را به هم پیوند میدهد. 

بنابراین تمام روابط آوایی، نشانه ها و پدیده های هستی ، نشات یافته از نوعی خلا معنایی و حاوی نسبیت های مفاهیم بی هدف اما در مقیاس حقیر ما دارای جاذبه غریزی تفاوت گذاری و فاصله بندی است ، نقشی که به هر واک یا واژه واگذار میشود . 

این  ریز واحد ها ساختاری نا مفهوم اند که زنجیره شکستن های آن ، از معنای فیزیکی – فلسفی جهان تا نانو صدا های علمی – تخیلی در هسته زبان تا بی نهایتی که برساخته ذهن تکامل نایافته ماست ، تکرار پر ملال حدیث منسوخی است.

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم آذر 1389ساعت 20:48  توسط پیروز زمانپور | 
SCHAEME DICH O SEELE NIC by pirouz
+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم آبان 1389ساعت 1:36  توسط پیروز زمانپور | 

گاو های برتر

 

گاو های برتر

عشق و گوسفند

مرگ و زاويه

ريحان و كافور

دورتر از تو مي خواهد

اين صبح خيس

این بذر بي بازار

قرن ها و قافيه ها

پيوند بي سوگند ما

لبخند ها سكوت

ماه شب سال چهارده

به ثانيه در خسوف جهان

هم خوابگي درلذت هفتم

به خراب خزابی بر فرق سپید

عقربه تقویم

سالشمار ستاره و گوسفند

بیخوابی من و ماه

 نگران دشت بی چرای 

گاو های  برتر                  

                   -  ۱۳۸۷-

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام خرداد 1389ساعت 13:53  توسط پیروز زمانپور | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
در این وبلاگ تلاش شده است تا هسته حقیقت شعر ، تلخ یا شیرین ، از پس پوست لطیف و فریبای همرنگی ها ی اجتماعی دیروز و امروز ، قدرت ویرانگر خود را نشان دهد ...
تا به من نشان دهند
راه رهایی کجاست
این ناخدا را
که به مرگ پیوسته است
.....
ف.گ.لورکا

نوشته های پیشین
فروردین 1393
بهمن 1392
آبان 1392
مرداد 1392
فروردین 1392
بهمن 1391
شهریور 1391
اسفند 1390
بهمن 1390
آبان 1390
خرداد 1390
آذر 1389
آبان 1389
خرداد 1389
مرداد 1388
اردیبهشت 1388
اسفند 1387
مهر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1386
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
مهر 1385
شهریور 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
پیوندها
آمار وبلاگ
گزارش ها و کتاب های ادبی
سایت رسمی احمد شاملو
سایت فروغ فرخزاد ( انگلیسی )
سایت آوای آزاد - شعر و ادبیات
شعر ایران - موسیقی و ترانه
ویکی پدیا - احمد شاملو
ویکی پدیا - نیما یوشیج
ویکی پدیا - فروغ فرخزاد
یک وبلاگ با احساس- alizs.blogfa
ادبیات معاصر
یک وبلاگ - تفکرات وب، هنری
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM