X
تبلیغات
شعر سپید

شعر سپید

شعر سپید،شعر ناب،نقد و نظر

بي سنگ

آوار زمين چه ميشود

چه ميشکند هنگام لحظه ها

اين نيست که ميماند

شبيه آبها نيست

اين رود بي گذشت

يک آسمان ابر خاطره

بي عطر آفتاب و

بي نم نم نسيم

و يک پاييز گل

بي پرده و پرنده

بي مرگ

امکان جهان چه ميشود

چه ميخوانند

زنان زيبا ترين ماتم ها

دوشيزگان مادر

با درد ماهتاب

بي قرص هاي ماه

چه بي طرح خاطره آبي

چه بي سنگ

اين مفهوم نيست

اين زمان بي گذشت

چه ميشکفد

هنگام حدس ما

شب هاي سال ها که ميگذرند

بي سنگ

بر خاک زمين چه ميگذارند

آرواره هاي زمين چه ميجوند .

1374 - پیروز زمانپور

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم فروردین 1392ساعت 23:51  توسط پیروز زمانپور  | 

 

دنیا در این دم روزگار دور دستی بود

من شعر خود را پیش از این آغاز میکردم

دارد میان شعر من آرام میگیرد

یک واژه دشوار

شاید کنار خانه من شاخه خشکی

مرا هم جشن میگیرد

آبان گذشت و هیچ

پاییز نام  هیچ فصلی  نیست

هیچ هست آیینه آن نیست نیست

دنیا به دنیا آمد و

پاییز پیچیده تر از آن بود

مرگ که می بارید

ایدون مژدگان آفریدن بود

یا در این دنیا نگاری ناگهان

بر من نگاهی را گران تر

تا به گرد آن گناه انگار

تاری بست خوشتر

دل در این باره حرفی نگفت

دنیا در این شب آسمان سرد و صافی بود

من روز خود را پیش از این آغاز میکردم

۱۳۹۱ - پیروز زمانپور

+ نوشته شده در  شنبه هفتم بهمن 1391ساعت 1:41  توسط پیروز زمانپور  | 

آرزویت را

به آبی بی پایان میسپارم

تا بر این سینه خشکسال ببارد

تا نسیم های تشنه بنوشند

تابستان

قطره ای از رویایت برمیدارد

نطفه نگاهت

ابر های عقیم را بارور میکند

و نوزاد عشق تو

از دهانه رود ها

آبی دریا را مینوشد

میبوسمت

تا به گذشته بازگردم

و هستی تو را

میان سال هایی که نبودی

تقسیم کنم

لب هایت

نیمه های شب شکوفه سیب است

به تمام سال هایی

که دستهایت در دست من نبود

عمری دوباره می بخشد

با تو به آغاز میرسم

و سرانجام با تو به آخر میرسد

بگذار تا در واپسین نفس

عشق عمیق تو

 از ابدیت مرگ من پیر تر باشد

رویایت را به آسمان نمیدهم تا ببارد

و رود هایش به دریا بریزند

به نسیم نمیدهم

تا باغ را آبستن کند

به کسی نمیگویم

تا حضورت میان خاطره ها

سهم مرا کوچکتر کند

نه

روزی رویایت را

با خود به خاک خواهم برد

تا آرام گیرد

باز ایستد

و زمین آرزوی دیربازش را 

به گردش آفتاب

باز یابد

تیر 91 - پیروز زمانپور

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم شهریور 1391ساعت 3:8  توسط پیروز زمانپور  | 

 

باز پاییز

باز زیبایی زرد این زمین

باز بازی با تمام آنچه هست

باز مانده در گلوی سرزمین

روزی و روزگاری

از کوچه های رندان

آنسو تر از غزل  

زخم و استخوان

نسیم صبا میگذشت

وخون خالص یک تاریخ

به خاک شهوت بهشت میریخت 

در سرداب های نمور قصیده و غزل

زوال خاطره این قوم باشکوه

میان سبز خطان و ابرو خمان

در چاه پیاله های مستان

دهان به دهان به تلخ می رفت

ما  گوش جان به نصیحت الملوک می دادیم

هنگامی که خروسخوان سرخ فلق

شرمسار چشم خونین مادران تیسفون بود

ما در سماع  بی خودی شمس و نوچگان

دوشیزگان باردار نطفه های بادیه را

گوش به فراموشی سپردیم

آنجا که رگ تاریخ ما را زدند

آنجا نژاد مان را به حراج گذاشتند

آنجا که هنوز ما را شستشو میدهند

از واپسین خاطره های بازمانده

در گلوی سرزمین من 

پیروز زمانپور - پاییز 1390

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم اسفند 1390ساعت 12:59  توسط پیروز زمانپور  | 

من از درون

به یک سخاوت غمگین

                       رسیده ام

من هراس بیرونم

جامی که سرشار ازاین همه هیچ را

سر می کشم

تا آن رگ کبود رسیده باشد

پیاده تر از پیوست هایی

که دور آن سیاهه سنگین را

هاله کرده است

شب تا به روی رویا    

نرم تر

 چون لب زیرین برگشته از تمنا

خواب خراب را

منت نهاده است

جام بیرونم اما

سر میکشدم حیات

به یک نفس

ما همه یک شب

به آن شراب کهنه اندوه

لب های چشمی را

تر کرده ایم

آن حریص شادی ما

آن جوانتر و سرخ

ما  جراحت  لخت.

                                     1388 - پیروز زمانپور

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم بهمن 1390ساعت 16:10  توسط پیروز زمانپور  | 

آهنگ حریر میکند

 ساق سپید  شعر

میان برگه ها ی سیب 

انار میرسد

چنان مهری که رفته

بر روزگار گذشته

بهاری بلند

در  پاییزی کوتاه

ودرک دره های  ژرف

به تاریکی قله ها میرسد

تا عقده عقاید را بگشاید

خستگی از پای مانده

زمین را می چرخاند

و ساعت شنی بی پایان

برکاسه استخوان میریزد

صخره ساحل

از چروک پیشانی دریا

صاف میشود

و طعمه حسرت

ازمرغ و ماهی

محروم  است

شاخه میز

در اتاق پاییز

شکوفه کرده

و جویبار سیاه

به خشک سالی جاریست

                                         1388 - تهران - پیروز زمانپور

+ نوشته شده در  شنبه هشتم بهمن 1390ساعت 0:46  توسط پیروز زمانپور  | 

شهر

           همه شهر

يکي خواب تند مي بيند

مادران ميدان

          از افسانه و زخم ميسوزند

و بازماندگان بزرگ

فنجان باژگونه شب را

                             تعبير مي کنند

شبي همه شب

               يکي پرنده ناچار

                            دردانه اي صدا در منقار

بيضه رسيده صبح را

گرما گرم

                    مي شکند .

                                                  - پیروز -

+ نوشته شده در  جمعه بیستم آبان 1390ساعت 22:34  توسط پیروز زمانپور  | 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

زادروز آفرینش شاملو با تمامی سروده هایش بر تمامی تاریخ انسان فرخنده باد.

... بی یاد آر: / تاریخ ما بی قراری بود / نه باوری / نه وطنی

... من بامداد نخستین و آخرینم / هابیلم من بر سکوی تحقیر /  شرف کیهانم من تازیانه خورده خویش /  که آتش سیاه اندوهم / دوزخ را / از بضاعت ناچیزش شرمسار میکند ...

 غافلان همسازند / تنها طوفان کودکان ناهمگون میزاید ...

 بی آنکه دیده بیند / در باغ احساس میتوان کرد / در طرح پیچ پیچ مخالف سرای باد / یاس موقرانه برگی که بی شتاب بر خاک مینشیند ...

... و نگاهت راز آتش است ...

... بی نجوای انگشتانت / فقط / و جهان از هر کلامی خالی است

...

 

+ نوشته شده در  جمعه بیستم آبان 1390ساعت 22:8  توسط پیروز زمانپور  | 

 

 

و ابر ها ی سر سبز ...

از پاییز برگی بر جای مانده است

میان گل و میوه و لبخند

چون پنیر ماه در صبحانه آسمان

چون عسل دهان تو

در کندوی شب من

و چون پاسخ های بسیار

که سوال شان از یاد رفته است

و ابر های سنگین تفکر

که سیاه می شوند

و نمی فهمند

و می بارند

بر جای مانده ام

از کاروانی که نرفته است

چون لکه ابری زرد

در بنفشه آسمان

                  -پیروز-

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم خرداد 1390ساعت 15:49  توسط پیروز زمانپور  | 

چند شعر از خانم آزیتا قهرمان در سایت http://fa.shahrgon.com خواندم و به دلم نشست. گمان میبرم در کارش پیگیر است و ساختار و لحن زبان در این شعر ها جایی برای اندیشه ناتمام باقی میگذارد.
شعر ترکیبی است از شعر حجم و سپید با تصاویر سورریال و گاه رومانتیک. شعر میان فرم و محتوی سرگردان است. گاهی واژه ها تا می آیند بار اسطوره ای خود را به جادوی موسیقی درونی نشان دهند و به هسته اشیا برسند، این سمفونی نوزاد قربانی یک ملودرام کهنه میشود. شاعر به فرا زبان شعر بسیار نزدیک است " ... تمام روز هایی که پاره کرده ای / در حروف غایب فشارم میدهد..." ولی وسوسه طعم هیجان انگیز زندگی رهایش نمیکند " ... با مرگ هم خوابیده ام / زیر همین باران ...". راستش را بخواهی من هم از این نوع شعر لذت میبرم ، فلسفه سپید شعر اما زایش دوباره و هماره است، لذت آن بیواسطه و درک آن ناممکن و بدور از حشو و زواید ، ما گاهی هنوز به ضعف ها و غریزه های پنهان و آشکار خود در آرایش غلیظ شعور ومنطق ادامه میدهیم.
با هم شعری از وی میخوانیم البته با اجازه ایشان:

زنی که آمد مرا بپوشد

حتی شبیه دریایی

با قایق های پیر

زیباتر نشد زنی که آمد مرا بپوشد

ترس ها در خطوط آبی لو می روند

از ما یکی می خواست

خود را به شعر بیاویزد

دومی منقار خونی تو را

در زخم چرخاند و رفت

ملال زاییدن را کند کرده بود

و خستگی

روی دویدن دهان اسب می کشید

شراب را چکیدم

و پاییز دیگری انگورها را نوشت

تمام روزهایی که پاره کرده ای

در حروف غایب فشارم می دهد

درد را لیسیده ای

و چشمان سیاه

اعتنایی به زوزه ها نداشت

شعر قدم های آهسته ای بود

از تقلید پرنده در گودی زمین...

                                  آزیتا قهرمان

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم خرداد 1390ساعت 15:39  توسط پیروز زمانپور  | 

نخستین صدایی که از لذت دیدن غروب آفتاب از گلوی نخستین انسان برآمد، نخستین شعر جهان بود. و فردای آنروز با برامدن آفتاب زبان آغاز شد. هر شعری خواننده خاص خودش را دارد. سبک و مکتب و تاریخ هم ندارد. مهم آنست که چون رعد، سکوت مرداب خشکیده متروک بی رونق ذهن تو را روشن کند و به هم ریزد و از خواب بیدار شوی و تا مدتی که بسته به شعر بودن شعر دارد، به آن سمفونی بی بدیل نت های واژه بیندیشی و باز هم نفهمی که ... شعر فراغت زندگی نیست ... هلاکت مرگ است.

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم خرداد 1390ساعت 21:10  توسط پیروز زمانپور  | 

 


با هم بيا

بگو که حس ما مرسوم نيست

وقتي که چکه ميشود دريا

بر کنده کناره و

بر جيغ مرغ شادي و

بر کف جاويد

وانهاده هياکل مسرور را

به هفت توي مسائل

به هيئت از دست دادگي و

مرگ بارگي

از چکه اي بزرگ بيا

بر ململ هلاهل و

بر سفره مشام

بگو که ساحل اينجا

مقصود نيست

بگو که خرمن اينجا

محصول نيست.

                              پیروز

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم آذر 1389ساعت 0:43  توسط پیروز زمانپور  | 

ما از پدیده های پیرامون و دگرگونی های تجربی به مفاهیم مجرد و نشانه های ذهنی رسیده ایم.زبان وجه عینی انرژی رابط  بین دو ذهن   است. 

بین تمامی ذرات و اشیاء هستی نیروی کشش و دفع در حال عمل است. زبان شکل تکامل یافته و پیچیده تر همان انرژِی ناپیدای  مدار ها و فضا های مجازی است که تمامی اجزای هستی را به هم پیوند میدهد. 

بنابراین تمام روابط آوایی، نشانه ها و پدیده های هستی ، نشات یافته از نوعی خلا معنایی و حاوی نسبیت های مفاهیم بی هدف اما در مقیاس حقیر ما دارای جاذبه غریزی تفاوت گذاری و فاصله بندی است ، نقشی که به هر واک یا واژه واگذار میشود . 

این  ریز واحد ها ساختاری نا مفهوم اند که زنجیره شکستن های آن ، از معنای فیزیکی – فلسفی جهان تا نانو صدا های علمی – تخیلی در هسته زبان تا بی نهایتی که برساخته ذهن تکامل نایافته ماست ، تکرار پر ملال حدیث منسوخی است.

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم آذر 1389ساعت 20:48  توسط پیروز زمانپور  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم آبان 1389ساعت 1:36  توسط پیروز زمانپور  | 

گاو های برتر

 

گاو های برتر

عشق و گوسفند

مرگ و زاويه

ريحان و كافور

دورتر از تو مي خواهد

اين صبح خيس

این بذر بي بازار

قرن ها و قافيه ها

پيوند بي سوگند ما

لبخند ها سكوت

ماه شب سال چهارده

به ثانيه در خسوف جهان

هم خوابگي درلذت هفتم

به خراب خزابی بر فرق سپید

عقربه تقویم

سالشمار ستاره و گوسفند

بیخوابی من و ماه

 نگران دشت بی چرای 

گاو های  برتر                  

                   -  ۱۳۸۷-

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام خرداد 1389ساعت 13:53  توسط پیروز زمانپور  | 

گاهي خاک


گاهي خاک

از چيرگي مرگ

خيال حادثه را اصرار ميکند

گاهي تا زمينه نوزاد

مادر است

با چکيده آسمان

هيچ در رويا

به شبي گسترده نميشود

پنجره دل ديوار بود

سبز نشد اين زرد مادر زاد

بيهوده است تا خاک

شايد هاي مرگ را

حادثه ميکند

بي صدا برويد يک باغ

بی هوا بخواند یک شاد

                                      

  سال هزارو سیصد و هفتاد و چهار خورشیدی

+ نوشته شده در  شنبه سوم مرداد 1388ساعت 15:34  توسط پیروز زمانپور  | 

م.باختین میگوید : " برای انسان هیچ چیز هراس انگیز تر از

نبودن پاسخ نیست" "

همه ما میخواهیم انچه را که می خوانیم بفهمیم. زیرا ما درک مفهوم را یک

پیش فرض میدانیم.

معنی یا مدلول تنها یک پیش فرض آموختنی است. شناخت شناسی منطق نیز از

قالب های پیشامتنی سود میجوید.درک محض شهامتی آگاهانه و ناشناخته را در

محو خاطره زبانی میجوید یا همان غیر ممکن یا خط سوم .

حقیقت ، معنا ، شناخت ،آگاهی ، همه اینها میتوانند درباره چیزی جاندار یا بیجان و

از سوی دیگر به یک واژه دال بر یک تعریف مفهومی اشاره کند. علم فلسفه از

کلاسیک تا پست مدرن هریک از نگاهی دیگر و البته به سهم خویش ضروری ،

زبان خاص خویش را برای تفسیر و تاویل هستی و انسان به عنوان جزیی از آن

به کار میگیرد. واین زیر مجموعه کوچک میخواهد مجموعه های بزرگتر و نیز

بزگترین مجموعه را دریابد .

همواره در این میان خلایی ژرف بوده است که ندانسته ها و نامعلوم ها انسان را

به سوی آفرینش یک جهان مبهم و نامکشوف دیگر کشانده است .

نیچه میگوید : " در نوشته های هر خلوت نشینی پژواکی از بیابان های تهی به

گوش میرسد."

هرگونه آگاهی بدون شک دانایی نخواهد بود. میان واژه ها دره های ژرف پنهان

است. و میان دره ها نیز قله های پنهان .از بلندای واژه ها به این منظره بیاندیشیم .

" در آن کس که خود را بیان میکند چیزی اساسی کم است . نفی همزاد زبان است ... "

                                                                                                  م . بلانشو

 

 

+ نوشته شده در  شنبه سوم مرداد 1388ساعت 15:27  توسط پیروز زمانپور  | 

از خزانه خزان

 

از خزانه خزان

خزه انسانی

که لمیده ایستاده است

بوسه  بی دهانی بی قرار

بازیگران به گرمی بازار

و خاک ادمخوار

و مرگ مادرزاد

وزندگی ...

                                  پیروز - ۱۳۸۷ 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388ساعت 0:50  توسط پیروز زمانپور  | 

مرا در اضطراب ...


مرا در اضطراب قفس هاي بي دليل

وقتي که باد و باران

گيسوي خاک را

                 آب و شانه مي کنند

مرا در انتظار هوايي هراسناک

وقتي که از پرستو

                               دل ريسه مي رود

مرا در التهاب نگاهي

                                که گل به زخم

وقتي که از تو گفتن

                       يکريز مي شود

وقتي که انفجار پرنده

                       پرواز مي شود

صبح مي بارد و ...

درخت

                  ديوانه مي شود .


                                                       - پیروز -

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم اسفند 1387ساعت 22:41  توسط پیروز زمانپور  | 

نه اينکه نميدانيم

ندانستن است

اينکه ماييم

ابر شب

باران ستاره

در خاک ميريخت

و رنگ بي رنگ باد

بغض ابر را

به روياي سبز کوير ميکشيد

نيستيم که بدانيم

آنچه نگفتيم

صليب کلام را

بر استخوان سکوت کشيديم

خار واژه اي پنهان

در مغز تلخ خاک

مرگ بي دريغ

پرده آهي بلند

بر جسم آدمي

و داستاني ديگر

به ديگري ميرسد

چگونه ميتوان

 از آنچه گريخت

که در پي آنيم

نه اينکه نميدانيم

و تاريخ ذهن ماه

مات رخ مهتاب

چون هميشه

که هيچگاه نيست

مانده از اينکه ماييم

جايي در خاک

خالي مانده است

و اين همه آن است

که ما هنوز ميدانيم .


                                        - پیروز -

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم مهر 1387ساعت 0:51  توسط پیروز زمانپور  |